خرید بک لینک
آخر هفته ی گذشته رو رفتیم کلات ،همونطور که قرار بود...

خوش گذشت،خیلی

حداقل فهمیدم ،من میتونم از ته دلم بخندم و میتونم که تو لحظه زندگی کنم

و اگر تمام لحظاتم اینطور نمیگذره ،حتما حتما مقصر خودمم

.

.

.

امروز با الف رفتیم کتابخونه،خیلی خوب بووود...قشنگ پنج ساعت خوندم

میدونم کمه،مناسب یه ادم کنکوری نیست و ...ولی واقعیت اینه که من تازه شروع کردم...حالا کم کم...

.

.

ادامه مطلب چندتا عکسه،از کلات و یک یادگاری از روزهای کنکوری بودن...

برچسب: هفته, نویسنده: کیانوش اسدی تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 22:21

سلاممم علیکممماحوال وبلاگ عزیزمان چگونه است؟این حجم از ننوشتن فقط و فقط و فقط گردن یک نفرِ که دلم نمیاد حتی،هیچ ناسزایی بهش نسبت بدم...نمیدونما اما انگار که تمام دو هفتهی گذشته رو یکی دیگه جای من، زندگیکرده...اصلا یه حال عجیبیه..حتی یادم نمیاد بعضی روزا دقیقا چی کار کردم...مهم ترینش این بود که به درسمان برگشتیم و سرشار از احساس مفید بودنیم هم اکنون.......کسایی که رمز پست قبل رو داشتن ،ممنونم ادامه مطلب

برچسب: رسیدیم,خدمتون, نویسنده: کیانوش اسدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:41

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نمونه, نویسنده: کیانوش اسدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:41

همین الان داشتمفکر میکردممگه چند نفر تو دنیا هستن که بتونن با خیال راحتبشینن روتختشون ،پاهاشون رو دراز کننپنجره ی روبه درخت های سرسبزشون رو باز کننهمینطوری که شیر انبه شون رومیخورنفاصله نه ی هوروش بند رو گوش بدنو مقالات صلحبا درونشون رو بخونن....خوندن این مقالات جز برنامه هایی که تو هفته های گذشته به فراموشی سپرده شده بود...ناخواسته یا خواسته با نبودنت چه قدر من شدمدوباره...ته دلم مطمئنادامه مطلب

برچسب: برای, نویسنده: کیانوش اسدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:41

این چند وقت خیلی به هدفم شک کردم...خیلی نمی دونم از کنکور چی میخوام، مامانم میگه فعلا به رتبه ی خوب فکر کن،که دستت باز باشه تو انتخاب رشته... با همین فرمون رفتم جلو... نتونستم برم کتابخونه...یعنی نشد مامان باید میرفت سرکار از صبح... فردا ظهر ،تا شنبه عصر هم میخوایم بریم ارتکند... عملا شنبه هم پرید ،هم مدرسه ،هم کتابخونه میشه دوشنبه یعنی... قرار بر اینه که با نادامه مطلب

برچسب: سردرگم, نویسنده: کیانوش اسدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:41

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: کیانوش اسدی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 19:50

خیلی وقتا من برای رسیدن به هدفی که میخوام به چیزایی واصل میشم که ازشون متنفرم ولی خب هدفه اونقدر مهم هست که به خاطرش هرکاری بکنم..
مثلا من از قهوه متنفرم ولی باید بخورم که خوابم نگیره چون فردا امتحان دارم
از اون دختره ی ردیف وسط ،نیمکت سوم ،سمت راست جدا بدم میاد و قبل امتحان مجبورم سوالمو از اون بپرسم...

.

.داشتم فکرمیکردم اینا مثال ها خیلی کوچیکیه....

اما سعیم در اینه که به مقیاس های بزرگتر نرسه...

برچسب: نویسنده: کیانوش اسدی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 10:02

داشتم همینجوری وبلاگا رو میخوندم ،یکی نوشته بود ،نتیجه ی قدم اولم برای فراموشیت ،اینه که دو روز رمز وبلاگ و اینستا و جیملم رو بار اول اشتباه میزنم...
.

ده ثانیه طول کشید تا لود شم و منظورشو بفهمم..
.
.
.
یه وقتایی با عصبانیت،با ناراحتی،یا هر حس دیگه ای میام بنویسم ،مینویسم ولی ثبت نمیکنم، بعد میفهممچه قدر کار درستی کردم ،چه قدر از اون حس مثلا دو ساعت پیشم چیزی نمونده...
من حیث المجموع خواستم بگم خدا ثبت موقت رو نگیره ازمون..

برچسب: نویسنده: کیانوش اسدی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 10:02

هر بار کتاباتو دستم میگیرم،گذر زمان درست میشه مثل آب روون...هر بار کتاباتو دستم میگیرم،بیشتر به این واقعیت میرسم که برای نویسنده شدن به چیزی بیشتر از استعداد در کنار هم چیدن واژه ها نیازه..قسمت مخاطب نوشته شده نوجوان و من فکر میکنم برای فهمیدنت باید بیشتر از یک نوجوان بود...من هنوز مسخ اون جمله ایم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش اسدی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 10:02

بعضی از کتاب ها هم هستن که دلت میخواد به آخر برسن و تهش رو بفهمی ،اما در عین حال نمیخوای با تموم شدنشون حس و حال خوبی که باهاشون داشتی ،تموم شه..

برچسب: نویسنده: کیانوش اسدی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 10:02

اینجانب در راستای بخشیدن شور ،هیجان،نشاط ،طراوت،شادابی و...باشگاه ثبت نام کردم..یکشنبه جلسه ی اول رو رفتم و همه چی خوب بوداما از یکشنبه شب چنان کمرم بسته که حد ندارهیعنی حتی در برخی موارد موقع راه رفتن عادی هم درد میکنه...هیچی دیگه مامانم راه میره میگه ،نکرده کار که کاااار کنه..... . . . goodreads شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش اسدی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 10:02

از مامانم یک مقدار پول به عنوان کادوی روز دختر گرفتمنود و پنج درصدش رو رفتم پردیس کتاب خریدم...به این ترتیبمردی به نام اوهپاییز فصل آخر سال استگیلیادگتسبی بزرگمنبه کتاب خونم اضافه شد...پاییز فصل آخر سال است روخوندم تموم شد....به نظرم هر دختری میتونه یه قسمت هایی از خودش رو تو ،لیلا،روجا و شبانه پیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش اسدی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 10:02

تف تف تف تو زندگی ای که

ساعت یازده تا دو کلاس داری

چهار تا پنج و نیم باز کلاس داری

هر کدومشون یک سرِ شهر

بعد با کلی امید واسه اتفاقای حال خوب کن میای خونه

و بازهم هیچ...

هیچ

و هیچ...

نداشتن یه چیزایی یک مشکله

داشتنشون هزار تاااا

برچسب: نویسنده: کیانوش اسدی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 10:02

ای وای از این دو راهی عقل و احساس...

از این همه نصیحت دور و بریا

از این همه بدشانسی من

از این همه ترس من

از این همه ترس من

از این همه ترس من...

که ای وای از این ترس من...

برچسب: نویسنده: کیانوش اسدی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 10:02

سلام

اقا ما همچنان رو ویبره ایم...

پریشب یه شدیدش رو دوباره تجربه کردیم...شما فکرکنین که چه قدر بود که منی که کنارمتوپم بترکه از خواب بیدار نمیشم...کاملا خود جوش بیدار شدم...

گفته بودم درباره ی آرزوی پنج ساله ی خانوادگیمون...

برآورده شد...خداروشکر..و حالمون خوب شد...حال خانوادگیمون...

حرف زیاده...

حالا کم کم..

برچسب: نویسنده: کیانوش اسدی تاريخ: پنجشنبه 29 تير 1396 ساعت: 1:10

صفحه بندی