آخر هفته - تاریخ: 1396/6/7 ساعت: 22:21
آخر هفته ی گذشته رو رفتیم کلات ،همونطور که قرار بود... خوش گذشت،خیلی حداقل فهمیدم ،من میتونم از ته دلم بخندم و میتونم که تو لحظه زندگی کنم و اگر تمام لحظاتم اینطور نمیگذره ،حتما حتما مقصر خودمم . . . امروز با الف رفتیم کتابخونه،خیلی خوب بووود...قشنگ پنج ساعت خوندم میدونم کمه،مناسب یه ادم کنکوری نیست...
رسیدیم خدمتون - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 9:41
سلاممم علیکممماحوال وبلاگ عزیزمان چگونه است؟این حجم از ننوشتن فقط و فقط و فقط گردن یک نفرِ که دلم نمیاد حتی،هیچ ناسزایی بهش نسبت بدم...نمیدونما اما انگار که تمام دو هفتهی گذشته رو یکی دیگه جای من، زندگیکرده...اصلا یه حال عجیبیه..حتی یادم نمیاد بعضی روزا دقیقا چی کار کردم...مهم ترینش این بود که به در...
که نمونه تو دلم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 9:41
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
شکر برای همه چیز... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 9:41
همین الان داشتمفکر میکردممگه چند نفر تو دنیا هستن که بتونن با خیال راحتبشینن روتختشون ،پاهاشون رو دراز کننپنجره ی روبه درخت های سرسبزشون رو باز کننهمینطوری که شیر انبه شون رومیخورنفاصله نه ی هوروش بند رو گوش بدنو مقالات صلحبا درونشون رو بخونن....خوندن این مقالات جز برنامه هایی که تو هفته های گذشته ب...
سردرگم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 9:41
این چند وقت خیلی به هدفم شک کردم...خیلی نمی دونم از کنکور چی میخوام، مامانم میگه فعلا به رتبه ی خوب فکر کن،که دستت باز باشه تو انتخاب رشته... با همین فرمون رفتم جلو... نتونستم برم کتابخونه...یعنی نشد مامان باید میرفت سرکار از صبح... فردا ظهر ،تا شنبه عصر هم میخوایم بریم ارتکند... عملا شنبه هم پرید ،...
پس بده دنیا ی من را... - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 19:50
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
در تلاش - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 10:02
خیلی وقتا من برای رسیدن به هدفی که میخوام به چیزایی واصل میشم که ازشون متنفرم ولی خب هدفه اونقدر مهم هست که به خاطرش هرکاری بکنم..مثلا من از قهوه متنفرم ولی باید بخورم که خوابم نگیره چون فردا امتحان دارماز اون دختره ی ردیف وسط ،نیمکت سوم ،سمت راست جدا بدم میاد و قبل امتحان مجبورم سوالمو از اون بپرسم...
در لفافه - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 10:02
داشتم همینجوری وبلاگا رو میخوندم ،یکی نوشته بود ،نتیجه ی قدم اولم برای فراموشیت ،اینه که دو روز رمز وبلاگ و اینستا و جیملم رو بار اول اشتباه میزنم.... ده ثانیه طول کشید تا لود شم و منظورشو بفهمم.....یه وقتایی با عصبانیت،با ناراحتی،یا هر حس دیگه ای میام بنویسم ،مینویسم ولی ثبت نمیکنم، بعد میفهممچه قد...
یک بعد از ظهر جمعه ی بی نظیر... - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 10:02
هر بار کتاباتو دستم میگیرم،گذر زمان درست میشه مثل آب روون...هر بار کتاباتو دستم میگیرم،بیشتر به این واقعیت میرسم که برای نویسنده شدن به چیزی بیشتر از استعداد در کنار هم چیدن واژه ها نیازه..قسمت مخاطب نوشته شده نوجوان و من فکر میکنم برای فهمیدنت باید بیشتر از یک نوجوان بود...من هنوز مسخ اون جمله ایم
نجات بخش... - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 10:02
بعضی از کتاب ها هم هستن که دلت میخواد به آخر برسن و تهش رو بفهمی ،اما در عین حال نمیخوای با تموم شدنشون حس و حال خوبی که باهاشون داشتی ،تموم شه..
نکرده کار - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 10:02
اینجانب در راستای بخشیدن شور ،هیجان،نشاط ،طراوت،شادابی و...باشگاه ثبت نام کردم..یکشنبه جلسه ی اول رو رفتم و همه چی خوب بوداما از یکشنبه شب چنان کمرم بسته که حد ندارهیعنی حتی در برخی موارد موقع راه رفتن عادی هم درد میکنه...هیچی دیگه مامانم راه میره میگه ،نکرده کار که کاااار کنه..... . . . goodreads ش
رفتم پردیس... - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 10:02
از مامانم یک مقدار پول به عنوان کادوی روز دختر گرفتمنود و پنج درصدش رو رفتم پردیس کتاب خریدم...به این ترتیبمردی به نام اوهپاییز فصل آخر سال استگیلیادگتسبی بزرگمنبه کتاب خونم اضافه شد...پاییز فصل آخر سال است روخوندم تموم شد....به نظرم هر دختری میتونه یه قسمت هایی از خودش رو تو ،لیلا،روجا و شبانه پی
چیآرزو کنم؟ - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 10:02
تف تف تف تو زندگی ای که ساعت یازده تا دو کلاس داریچهار تا پنج و نیم باز کلاس داری هر کدومشون یک سرِ شهر بعد با کلی امید واسه اتفاقای حال خوب کن میای خونه و بازهم هیچ... هیچ و هیچ... نداشتن یه چیزایی یک مشکله داشتنشون هزار تاااا
از این همه - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 10:02
ای وای از این دو راهی عقل و احساس... از این همه نصیحت دور و بریااز این همه بدشانسی من از این همه ترس من از این همه ترس من از این همه ترس من... که ای وای از این ترس من...
از اون زلزله تا این زلزله.... - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 1:10
سلام اقا ما همچنان رو ویبره ایم...پریشب یه شدیدش رو دوباره تجربه کردیم...شما فکرکنین که چه قدر بود که منی که کنارمتوپم بترکه از خواب بیدار نمیشم...کاملا خود جوش بیدار شدم... گفته بودم درباره ی آرزوی پنج ساله ی خانوادگیمون... برآورده شد...خداروشکر..و حالمون خوب شد...حال خانوادگیمون... حرف زیاده... حا...
سامان جانمان... - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 1:10
امروز یادم اومد که من در مورد سامان چیزی ننوشتم اصلا... تو اولین پست های وبلاگ توضیح دادم که خواهرم بارداره..و یه پسر تو راه داره...اون روزا قرار بود اسمش یزدان باشه...اما خواهرم خواست که سامان باشه...یعنی مایه ی آرامش...خلاصه که یه موجود با ۵۱سانت قد و سه کیلو وزن چه دلبری ها که نمیکنه برامون... . ...
دهات.... - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 1:10
پنج شنبه ،جمعه رفتیم دهات داماد خاله ی مامانم ،حوالیه فاروج... خودشونن مشهد هستن و بیشتر تابستونا میرن اونجا،تازه امسال خونه شون رو ساختن ،قبلا خونه روستایی داشتن..با اینکه خونه هنوزکامل نبود وخیلی کمبود های اولیه حتی،داشت خیلی خیلی خیلی خوش گذشت ... واقعیتش اینه که اگر اون یکی خاله ی مامانم و بچ
برای سوگند - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 1:10
از پسر خالم خیلی قبل تر ها گفته بودم ...چند وقت پیش تو تلگرام بهم پی ام داد و سر صحبت رو راجع به یک دختر خانومی که باهاش دوسته باز کرد...نمیدونم گفته بودم که از من کوچیکتره پسر خالم یا نه...ولی به هر حال الف_الف از من شیش ماهی کوچیکتره...خلاصه که گفت اره میخوام ببینیش و میخوام همین رو (ت) نگه دارم و
کنکور - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 1:10
از امروز رسما شروع به درس خوندم کردمالبته قبلنا جسته گریخته خوندمااما الان میخوام طبق برنامه ریزی مدرسه برم جلو دیگهدبیرای ریاضی و فیزیک و شیمی که عالی بودنقراره ک زسیت و ادبیات و زبان و عربی هم اضافه شه...با این همه،هزینه ی خیلی زیادی قرار نیست بدیم...چون که بیشتر بچه ها میان و هزینه تقسیم میشه...ا
برای خواهرم - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 1:10
دختر عموم الان چهار ماهه حامله س،شاید به اندازه خودش،خواهرش ذوق داره که داره خاله میشه...با کلی شوق میرن خرید براش ...برای اتاقش...خواهرش بیشتر اوقات کنارشه و کمکشه...اون موقع که خواهر من حامله بود...مامان چند بار رفت پیشش...وقتی سامان دنیا اومد مامان نزدیکای ده روز پیشش بود و برگشت...واقعیت اینه که